تبليغاتX
Please wait ...

www.minos.coo.ir

دختر باران

سلام

سلام دوستای گلم به دلیل مشکلاتی که در وبلاگم به وجود اومد یه وب جدید درست کردم

برای اینکه به بهم سر بزنید به این سایت مراجعه کنید

www.jegele.blogfa.com

www.setareh-mahdi.blogfa.com

آدرس دومی یه وبی هست که در اون پیامک های جدید نوشته می شه

به اون هم سر بزنید چون مال خودم و داداشمه

ممنون بای

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:27 توسط دریا |

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 21:29 توسط دریا |

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 20:37 توسط دریا |

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 20:28 توسط دریا |

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 20:20 توسط دریا |

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 19:50 توسط دریا |

عشق یعنی


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 14:35 توسط دریا |

یکی از همین روزا

یکی از همین روزای گم شده

یکی از همین روزای بی نشون

تو همین ثانیه های در به در

تو همین دقیقه های نیمه جون

تو میای میای به دادم می رسی

تو می یای که گریه خوابم نکنه

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 11:37 توسط دریا |

پرستوی خیال

شب از نیمه شب گذشت                          

و من در حسرت او

در خیال خود

 به یادش می گریستم

آن لحظه های شاعرانه

با صداقتی عاشقانه

با شوقی دلپذیر

در کنار هم

در میان نقاشی ها

با رنگ های زیبا!

چه دلفریب بود آن لحظه ها

انگار که خورشید همرنگ ما بود

و شب همراز ما

در اوج آسمان ها سیر می کردیم

و بذر محبت را

در گندم زار عاشقی می افشاندیم

تا شاید...

روزی به بار بنشیند

با هم در کوچه های خلوت عشق

پا می نهادیم

تا خنده های ما

دل شب را بلرزاند

با سیاهی های شب می جنگیدیم

تا صبح سپید

طلوعی دوباره باشد

در زیر چتر باران

آهسته می خواندیم

آن ترانه قدیمی را.

زمزمه می کردیم

آن صداقت همیشگی را

تا شاید...

همگان بیاموزند

این رسم دیرینگی را

اما افسوس!

باران پایان همه چیز بود

و سکوتش جاودانه

و خورشید نگاهش را پر گرفت

و در سیاهی های شب گم شد

ستاره ها خاموش شدند

و شب هراسان از میان آنان گریخت

بغض آسمان گشوده

و اشک ها تند و بی دریغ

از چشمان خمارش فرو می ریخت

تا بر قلب زخم خورده،مرهمی باشد

و او با خود می اندیشید

«زندگی بی عشق

سرابی است در بیابان

که رهگذر خسته در کویری خشک

او را جستجو می کرد

باید او را یافت و وجودش را باور داشت

تا عشق سرآغازی باشد

بی پایان.»

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 11:43 توسط دریا |

کاش می شد غم ز دل بیرون کنیم

راهی دریاچه هامون کنیم

کاش همچون بلبلان مست عشق

نغمه ای خوانیم و دلی افسون کنیم

کاش می شد نرگسان عشق را

در کنار دیده ات پر خون کنیم

کاش می شد فارق از این قید و بند

جام گیریم چهره را گلگون کنیم

کاش می شد لحظه ای هر چند کم

خویش را در چشم تو مجنون کنیم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 17:48 توسط دریا |

پای پیاده

 

با تو آغاز یه قصه

زیر چتر خیس جاده

توی شهر آرزوها

خسته با پای پیاده                                                               

تو دل شب توی این شهر

مونده یک بغض شکسته

پای اون دیوار سنگی

یه دل تنها نشسته

خسته از نامهربونی

از سکوت و از گلایه

می گه از قسمت و تقدیر

با خودش گاهی با سایه

با نیاز سبز دستاش

دنبال یه قطره نوره

یه وجب دل داره اما

به خدا خیلی صبوره

می گن این جا هر چی سنگه

جلوی پاهای لنگه

می گن اما نمی دونم

خدا جون دلم چه تنگه

توی پیچ و خم این شهر

آدما چه رنگارنگن

بدا زشتن. دلاشون سنگ

ولی خوبا چه قشنگن

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 16:36 توسط دریا |

خره و گاوه هم دیگر را ندیده بودند

حالا که دیدند هم دیگر را پسندیدند

بادا بادا مبارک پولکی

خره را بردند زورکی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 19:26 توسط دریا |

دل چوبی

مثه دریا مثه جنگل مثه آسمون آبی

واسه ی این تن تشنه تو مثه برکه ی آبی

فصل پرواز پرنده می شه در چشم تو تکرار

اسمتو به رنگ دریا می نویسم روی دیوار

با تو از ستاره سرشار. شب عاشقان تبدار

بی تو بین من و خورشید. قد کشیده تن دیوار

زیر سایه بون دستات که همیشه مهربونه

گل خشکیده ی گلدون می زنه صد تا جوونه

توی قاب چشم خسته ت می بینم که بی قراری

دلتو به کی سپردی؟ که هوای گریه داری

کاش می شد تو کوچه ی من. بوی دستای تو باشه

توی دامن شب من . گلای ستاره واشه

برای به تو رسیدن ای سراپا همه خوبی

چقد عاشق تو باشم آخه با این دل چوبی

توی خلوت شبونه دل من به گریه افتاد

صادقانه تر بگم که همه عمرم رفته بر باد

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 16:55 توسط دریا |

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ تو شیشه فردا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامه فرداها رو تا زد و رفت

به سرش هوای حوا زد و رفت

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 15:26 توسط دریا |

عیدتون مبارک

سلام دوستان من دریا هستم از اصفهان.

از تمام کسانی که به وبلاگ من سر میزنن ممنونم.

پیشا پیش عید همتون مبارک.

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 10:39 توسط دریا |